تبليغاتX
محراب اندیشه خون می رود به صفحه که املا کنم تو را      نامت بزرگ بود نشد جا کنم تو را ***** یاقی نیم ترحمی ای پادشاه حسن    گردن کشیده ام که تماشا کنم تو را***** آب از سرم گذشته عصایی بزن به آب    یک دم بیا که حضرت موسی کنم تو را ***** در راه کعبه خرج سفر در خطر فتاد    دل می رود ز دست که پیدا کنم تو را***** خون مرا بگیر به گردن مرا بکش     تا زیر تیغ سجده اعلی کنم تو را ***** کنجی برای خلوت شبهای من بده     تا گریه ای به وسعت صحرا کنم تو را ***** بر مردگان کوی تو باید دخیل بست     یعنی قیاس کی به مسیحا کنم تو را ***** بندم بزن که چینی عمرم شکسته است     جامم نما که ساقی دلها کنم تو را ***** از روزگار خیر ندیدم بدون تو     خیرات جان خویش چو حلوا کنم تو را ***** سنگینی غمت به تغافل مرا فکند     لعنت به من اگر ز سرم وا کنم تو را

 

وقتی دلم برای رجب بیگی و چمران تنگ می شود...

وقتی به بهانه نوشتن در مورد شهید مهدی رجب بیگی دست نوشته هایش را مرور کردم، بارها اشک در چشمانم حدقه زد. دست نوشته ها مال سال ها پیش بود؛ اما بوی کهنگی نمی داد. اگر نام رجب بیگی رویشان نبود، شاید به اشتباه گمان می کردم خودم نوشتمشان! انگار حرف های مرا گفته بود. احساس می کردم مال همان روزها  هستم و تعلق به همان راه دارم. اینکه اکنون اینجایم هم می توانست اشتباه تایپی باشد!

«خدایا! به ما پرواز را بیاموز تا مرغ دست آموز نشویم و از نور خویش آتشی در ما بیفروز تا در سرمای بی خبری نمانیم. خون آن شهیدان را در تن ما جاری گردان تا به "ماندن" خو نکنیم و دست آن شهیدان را بر پیکرمان آویز تا مشت خونینشان را برافراشته داریم.»

غصه ماندن، شوق رفتن و نگرانی آینده در نوشته هایش موج می زد. انگار تعلقی به این خاک نداشت. می گفت:«می رویم تا خط امام بماند.» در غصه هایش انگار رگه هایی از رضایت بود؛ لبیکش چنین می گفت. اما نمی توانست احساس درونی اش را پنهان کند:«خدایا! ماندن دشوار شده است. در غربت زمین بی یار و یاور حضور داشتن خود غیبت است... ما از نبودن آنها رنج نمی بریم، بلی از بودن خویش در رنجیم. ما می دانیم که آنها هستند و ما زنده، مرده ایم.»

وقتی عمق نفرتش را از مرفهان احمق به قلم می آورد، انگار باز هم افکار درهم مرا هجی می کرد:«آی مردک! از تو بدم می آید، خیلی هم بدم می آید، تو کثیف ترین آدم های روی زمین هستی، دیشب پسرت را در خیابان دیدم سوار دوچرخه اش بود. گویی که بر فراز ابرها پرواز می کند. روح پست و پلیدت در او هم نفوذ کرده است. خودت را هم دیدم، از ماشین آخرین مدلت داشتی پیاده می شدی. می خواستم شیشه ماشینت را بشکنم خیلی از تو بدم می آید. امروز ظهر به مسجد رفتم، تا مردم را بر علیه تو بشورانم و فریاد بزنم: مرگ بر سرمایه دار بی دین. کنار منبر نشسته بودی. تا وارد شدم فریاد زدی: برای سلامتی جوانان اسلام صلوات....»

او هم از "غربت" نوشته بود. از شوق پرواز؛ شوق رفتن و حسرت عروجی سبز. دلم می خواست من هم به آرزوی او می رسیدم. دلم می خواست چون چمران می بودم که حتی دکترای فیزیک پلاسما را رها کرد و راه جنگ های چریکی را در پیش گرفت. می دانم این حرف ها به زعم بچه سوسول های امروزی خطرناک است. اما دلم می خواست من هم چون او می بودم. دنیای امروزی پر پرواز را خیلی زود می شکند. نمی خواهم پر شکسته شوم. نمی خواهم. نمی خواهم.

می توانستم مثل همه آدم ها باشم. اما هیچ وقت نخواستم. از این جنس آدمیت بیزار بودم. از عقل اقتصادی فرار کردم. فرار. بادبادک را دیده ای؟ آن وقت که در جریان باد سرخوش از این سو به آن سو می دود. می خواهد از زمین کنده شود. آرزو می کند ای کاش طنابی که پسرک محکم نگاهش داشته پاره شود. مهم نیست زمینیان چه فکر می کنند... خدا کند پر پروازم نشکند...


پی نوشت: این را هم ببینید.(+)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 19:47  توسط محمد مهدی تهرانی  |