خون می رود به صفحه که املا کنم تو را      نامت بزرگ بود نشد جا کنم تو را ***** یاقی نیم ترحمی ای پادشاه حسن    گردن کشیده ام که تماشا کنم تو را***** آب از سرم گذشته عصایی بزن به آب    یک دم بیا که حضرت موسی کنم تو را ***** در راه کعبه خرج سفر در خطر فتاد    دل می رود ز دست که پیدا کنم تو را***** خون مرا بگیر به گردن مرا بکش     تا زیر تیغ سجده اعلی کنم تو را ***** کنجی برای خلوت شبهای من بده     تا گریه ای به وسعت صحرا کنم تو را ***** بر مردگان کوی تو باید دخیل بست     یعنی قیاس کی به مسیحا کنم تو را ***** بندم بزن که چینی عمرم شکسته است     جامم نما که ساقی دلها کنم تو را ***** از روزگار خیر ندیدم بدون تو     خیرات جان خویش چو حلوا کنم تو را ***** سنگینی غمت به تغافل مرا فکند     لعنت به من اگر ز سرم وا کنم تو را

التهاب قافیه ها

یک شب که اضطراب دلم شعله می کشید

غم در درون جانِ منِ خسته می دمید

در التهاب قافیه ها خواب رفتم و

یک قطره از حرارت نامت به من رسید

دیدم که کودکی نگران بعد آن غروب

بر سر زنان به جانب گودال می دوید

زلفِ پر از گره شده اش بعد آن هجوم

مرهم به گونه های ترک خورده می کشید

*****

دیدم ستاره از کَفَش افزون چکید و بعد

دیدم که جانبِ تنِ بابا دوید و بعد

در ازدحام تیر و تبرها و نیزه ها

دیدم که ردّ جسم پدر را ندید و بعد

یکباره از درون جگر ناله برکشید

آن سان که بختِ کج، دگرش بردمید و بعد

بابای او ز گوشه ی گودالِ خاک و خون

دُردانه دخترش به اشارت خرید و بعد

*****

دختر به ادرکِ رگِ بابای بی سرش

آخر بغل گرفت قسیمی ز پیکرش

عمه بیا که گمشده پیدا شده بیا

عمه بیا ببین تنِ در خون شناورش

عمه بیا ببین که چه سان مادر آمده

عمه بیا ببین قد خم خاک معجرش

عمه بیا دمی رگِ آشفته را ببین

عمه ببین عدو که چه آورده بر سرش

*****

عمه بیا که دخترک از حال می رود

در شام و کوفه نه، ته گودال می رود

عمه بیا زمین و زمان را نظاره کن

عمه بیا و گر نه به غم فال می رود

عمه بیا که طاقت سیلی ندارد این

عمه بیا و گر نه سبکبال می رود

عمه بیا که میوه ی جان و دل حسین

بالای نیزه از ته گودال می رود

*****

ناگه به پا شد از سوی خیمه قیامتی

آمد دوان دوان ز حرم خسته قامتی

گفت ای رقیه! دخترکم! جان مادرت!

برخیز و سوی خیمه بیا چند ساعتی

اینجا که جای دخترِ خُردِ سه ساله نیست

بازآ تو تا نکرده حسینم شکایتی

مادر! به خاطر دل زینب بلند شو!

ترسم دوباره رخ دهد اینجا جنایتی

*****

آن جمع سوخته، تبِ کینه چو زد به هم

تصویر کربلای مرا دیده زد به هم

گویا مدینه گشته و کوچه خدای من!

سیلی عزای کودک غمدیده زد به هم

اما عوض شده همه تصویر دیشبی

معجر که نیست؛ گیسو و خونابه زد به هم

دختر برای عرض ارادت توان نداشت

با یک لگد، گلو و رخ و سینه زد به هم

محمد مهدی تهرانی


پی نوشت: 

+ چند شب پیش بود. آخر شب در حال سرودن شعر "همه جا صنم نشسته" خوابم برد. خواب دیدم در مجلس روضه ی پرحرارتی هستم. حاج منصور ارضی هم بود! آنچه دیدم به گونه ای بود که از خواب با گریه بلند شدم. این شعر از ساعت یک و نیم نیمه شب تا حدود ساعت چهار صبح و بعد از بیدار شدن از خواب سروده شد.

+ راهی کربلا هستم. حلال کنید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 آذر1393ساعت 17:58  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

همه جا صنم نشسته

سر زلف دلبر من، پُرِ دانه است و دام است

به ملازمان بگوئید طلب جز او حرام است

اگر از شراب لعلش قدحی چشیده باشی

همه باده‏ های عالم به لبت عصیر خام است

نکند گدای مسکین به نگین دهی رضایت

که بساط مُلک دنیا نه گهر نه بادوام است

چه خوش آن گدا و شاهی که به فقر و تنگدستی

و غنا و ثروت خود به مسیح ما غلام است

چه خوش آن که جز حبیبم اثری ز کس نبیند

همه جا صنم نشسته همه سو ز او کلام است

همه نغمه های عالم شرری ز شور زلفش

ره چشم او گرفته، مژه اش؛ اگر که شام است

به طواف کعبه رفتم، نه حرم، نگار ما بود

که کِنشت و در کلیسا ز رخش به ازدحام است

همگان به جستجویش، همه در طواف مویش

همه شبنمی ز اشکش، همه جلوه ای ز نام است

ز وجود او قوام و ز وجود او دوام است

همه او و او چو قرص مه آسمان تمام است

محمدمهدی تهرانی 

+ نوشته شده در  شنبه 15 آذر1393ساعت 20:28  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

قدح تشنه 

سر عاشقی ندارد قدحی که تشنه باشد 

چه خوش آن فتاده مرغی که به زیر دشنه باشد 

نسزد ز غم بگوید سگِ مستِ دوره گردی 

به جنون کسی بنازد که سرش شکسته باشد 

من و وصل و کوی لیلی، من و زمزم نگاهش 

به کس این صفت بیاید که ز دست رفته باشد 

غزل این سیاهه نَبوَد که چو من به گِل نویسد 

غزل آن بُوَد که با خون تبری نوشته باشد 

تو اگر رفیق راهی ز خود و خودی تهی شو 

نرسد به کوی لیلی قدمی که بسته باشد 

محمد مهدی تهرانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 آذر1393ساعت 22:19  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

مشق جنون*

غزل، غزل، شکسته در هجوم اشک و زاریم

از آن هبوط لعنتی ز عقل هم فراریم

سلام بر تو ای جنون که می ‏دهی فراریم

از این حصار دل‏شکن به جاده می ‏سپاریم

جنون مرا رها مکن که با دم تو زنده ام

ببین سکون و مرگم و رسان به آب جاریم

هزار بار برده ای به بادها سپرده ای

دوباره خسته دیده ای به دست خود حصاریم

بیا و خرقه ام بِدَر؛ حصار تن ز جان بِکَن

تویی که با شرنگ خود به آسمان گذاریم

جنون بیا رها مکن که عقل بشکند مرا

به دست کهنه خصم خود چگونه می سپاریم

جنون، جنون، حبیب من! پناه واپسین من

دمی که بی تو بگذرد اسیر رنج و خواریم

غریبه ام هنوز هم اگر چه دست دوستان

چو مار می خزد برون ز آستین به یاریم

تویی پیاله می دهی؛ مرا به ماه می بری

تویی تو رهنمای من به مستی و خماریم

همیشه بیم داشتم که گر ز پا در افکند

زمانه ام به دشمنی ز خاک بر نداریم

زمانه ای که عاقلان به خاک اندرون کند

ببین که چون کند بدین غم و جنون تباریم

ز خاک بر نداشتی، نمانده جای آشتی

چه بیهُده است اینکه سر به شانه می گذاریم

اگر چه با شکسته ای چو این سبو چنین کنی

بدان هنوز هم فقط به یاد "تو" بهاریم


 *ابیات زوج این شعر سروده استاد میرشکاک است. ابیات فرد سروده حقیر!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مهر1393ساعت 20:18  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

باید به آسمان دوید

دلم برای پرواز تنگ شده؛ برای رهایی. اینجا چقدر زندگی سخت است و چقدر ماندن دشوار می ‏نماید. حکایتمان با تمام فراز و فرودهای دهر باز هم یکنواخت، خسته کننده و طاقت ‏فرساست. بی امام زیستن و روز و شب به دنبال آب و دانه و بحث و جدل و درس گشتن، شدنی نیست. اینها همه حجابند. دلم برای هق هق شب ‏های مناجات تنگ شده. اینها همه سرگرمی ‏اند؛ مثل دیگر سرگرمی ‏های دنیا که آدمیان را اسیر خود می ‏کنند با این تفاوت که درس و بحث، این انگاره ‏ی موهوم را نیز فراهم می ‏آورد که حرکت به سوی مقصد است. کاش می‏ شد همه ‏ی دفترها را پاره کرد و آنچه هست را با چشم دل دید نه با عقلانیتی که آدمیان را اسیر و عبید خود کرده است. کاش می ‏شد همه چیز را رها کرد؛ گذاشت و هجرت کرد. کاش می ‏شد از حصار تنگ تن گریخت. حقایق عالم در این ظرف تنگ نمی ‏گنجد. آنکه خواهد آینه‏ ی حقایق باشد باید وجودی به وسعت آسمان پیدا کند. دست و پا زدن در خاک جز حیرت نمی ‏افزاید؛ باید به آسمان دوید. ستیز با خاک سخت است و پریدن به آسمان سخت ‏تر؛ بی دوست؛ بی پیر راه؛ بی راهبر و در فضایی پر از توهمات به ظاهر دینی. مجنون را چه به گردوبازی! شاید گاهی خوابش گرفته اما دل بر سر راه نهاده. باید به کشتی نجات رسید و آنگاه دوست را جست. حکایت این شیعیان حکایتی نیست که او از آن ساده بگذرد. پس بایست به دعای او امید بست. روزی این قافله ما را با خود خواهد برد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 20:9  توسط محمد مهدی تهرانی  |