خون می رود به صفحه که املا کنم تو را      نامت بزرگ بود نشد جا کنم تو را ***** یاقی نیم ترحمی ای پادشاه حسن    گردن کشیده ام که تماشا کنم تو را***** آب از سرم گذشته عصایی بزن به آب    یک دم بیا که حضرت موسی کنم تو را ***** در راه کعبه خرج سفر در خطر فتاد    دل می رود ز دست که پیدا کنم تو را***** خون مرا بگیر به گردن مرا بکش     تا زیر تیغ سجده اعلی کنم تو را ***** کنجی برای خلوت شبهای من بده     تا گریه ای به وسعت صحرا کنم تو را ***** بر مردگان کوی تو باید دخیل بست     یعنی قیاس کی به مسیحا کنم تو را ***** بندم بزن که چینی عمرم شکسته است     جامم نما که ساقی دلها کنم تو را ***** از روزگار خیر ندیدم بدون تو     خیرات جان خویش چو حلوا کنم تو را ***** سنگینی غمت به تغافل مرا فکند     لعنت به من اگر ز سرم وا کنم تو را

 

مشق جنون*

غزل، غزل، شکسته در هجوم اشک و زاریم

از آن هبوط لعنتی ز عقل هم فراریم

سلام بر تو ای جنون که می ‏دهی فراریم

از این حصار دل‏شکن به جاده می ‏سپاریم

جنون مرا رها مکن که با دم تو زنده ام

ببین سکون و مرگم و رسان به آب جاریم

هزار بار برده ای به بادها سپرده ای

دوباره خسته دیده ای به دست خود حصاریم

بیا و خرقه ام بِدَر؛ حصار تن ز جان بِکَن

تویی که با شرنگ خود به آسمان گذاریم

جنون بیا رها مکن که عقل بشکند مرا

به دست کهنه خصم خود چگونه می سپاریم

جنون، جنون، حبیب من! پناه واپسین من

دمی که بی تو بگذرد اسیر رنج و خواریم

غریبه ام هنوز هم اگر چه دست دوستان

چو مار می خزد برون ز آستین به یاریم

تویی پیاله می دهی؛ مرا به ماه می بری

تویی تو رهنمای من به مستی و خماریم

همیشه بیم داشتم که گر ز پا در افکند

زمانه ام به دشمنی ز خاک بر نداریم

زمانه ای که عاقلان به خاک اندرون کند

ببین که چون کند بدین غم و جنون تباریم

ز خاک بر نداشتی، نمانده جای آشتی

چه بیهُده است اینکه سر به شانه می گذاریم

اگر چه با شکسته ای چو این سبو چنین کنی

بدان هنوز هم فقط به یاد "تو" بهاریم


 *ابیات زوج این شعر سروده استاد میرشکاک است. ابیات فرد سروده حقیر!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مهر1393ساعت 20:18  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

باید به آسمان دوید

دلم برای پرواز تنگ شده؛ برای رهایی. اینجا چقدر زندگی سخت است و چقدر ماندن دشوار می ‏نماید. حکایتمان با تمام فراز و فرودهای دهر باز هم یکنواخت، خسته کننده و طاقت ‏فرساست. بی امام زیستن و روز و شب به دنبال آب و دانه و بحث و جدل و درس گشتن، شدنی نیست. اینها همه حجابند. دلم برای هق هق شب ‏های مناجات تنگ شده. اینها همه سرگرمی ‏اند؛ مثل دیگر سرگرمی ‏های دنیا که آدمیان را اسیر خود می ‏کنند با این تفاوت که درس و بحث، این انگاره ‏ی موهوم را نیز فراهم می ‏آورد که حرکت به سوی مقصد است. کاش می‏ شد همه ‏ی دفترها را پاره کرد و آنچه هست را با چشم دل دید نه با عقلانیتی که آدمیان را اسیر و عبید خود کرده است. کاش می ‏شد همه چیز را رها کرد؛ گذاشت و هجرت کرد. کاش می ‏شد از حصار تنگ تن گریخت. حقایق عالم در این ظرف تنگ نمی ‏گنجد. آنکه خواهد آینه‏ ی حقایق باشد باید وجودی به وسعت آسمان پیدا کند. دست و پا زدن در خاک جز حیرت نمی ‏افزاید؛ باید به آسمان دوید. ستیز با خاک سخت است و پریدن به آسمان سخت ‏تر؛ بی دوست؛ بی پیر راه؛ بی راهبر و در فضایی پر از توهمات به ظاهر دینی. مجنون را چه به گردوبازی! شاید گاهی خوابش گرفته اما دل بر سر راه نهاده. باید به کشتی نجات رسید و آنگاه دوست را جست. حکایت این شیعیان حکایتی نیست که او از آن ساده بگذرد. پس بایست به دعای او امید بست. روزی این قافله ما را با خود خواهد برد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 20:9  توسط محمد مهدی تهرانی  |